تبليغاتX
თანჰაიიიიი
دیدار به قیامت

دلم گرفته از این فریبها و نیرنگها...نيستم! حرف هاي تازه هم ندارم

فقط با شما دردهاي کهنه را مرور مي کنم

 

ميبيني سکوتم را...؟

 

دوست داشتن هميشه گفتن نيست...ديدن نيست...

 

گاه سکوت است...گاه نگاه...

 

من از سکوت گريزان بوده ام هميشه....

 

اما سالهاست که سکوت کرده ام

 

و اينک ترس مرا تکان ميدهد و من پيوسته به عقب بر مي گردم

 

و ازخود اين سوال را بارها مي پرسم! که ايا راه را عوضي امده ام؟

 

دلم گرفته از اين فريبها و نيرنگها...

 

از اين دو رويه مردمان بيهوده گر...

 

از انهايي که خدا را پشت يک تکه ابر پنهان کرده اند...

 

چرا؟

 

چرا سادگي ها هميشه تهش باختن است؟

 

چرا قلب ساده ي من هميشه ساخت و ويران نکرد

 

اما ساخته هايش را ويران کرد دست فريب...

 

چرا بالهايم را ديگران نمي بينند؟

 

پرواز را از همين سکوي کوچک هم مي شود اغاز کرد.

 

 

 

 

 

در آرزوي پرواز , گذشتن از روي دريا و رسيدن به خورشيد ...

 

در آرزوي پريدن از لب صخره و اوج گرفتن در آسمان مي دوي

 

اما به انتها که مي رسي ... صبر مي کني !

 

مي ترسي وقتي بپري به جاي پرواز

 

در آسمان آرزوها در درياي کبود ناخواسته ها غرق بشي ...

 

يا حتي پرواز کني ولي خورشيد تنت رو بسوزونه ,

 

تني که به خاطر ترس از ندانسته ها و يک جا

 

ايستادن داره سنگ و سرد مي شه !

 

نه ! من اجازه نمي دم

 

اين گرماي خوابيده زير خاکستر وجودم خاموش بشه !

 

مي پرم ... پرواز مي کنم ... به خورشيد مي رسم ... ؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:59
  به قلم:  ჰადი)ye-tanhaaaaaaaaa)  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری


باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست . . . تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بیتاب منی بازم منو خط میزنی . . . باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه ارومت کنه . . .اون لحظه های اخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور . . . وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

اخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره . . . عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی . . . راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی . . . محگم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 15:38
  به قلم:  ჰადი)ye-tanhaaaaaaaaa)  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

نیمه شب آواره و بی حس وحال در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای اغاز کردیم در خیال ،
دل به یاد آورد ایام وصال ........
از جدایی یک دوسالی می گذشت ، یک دوسال از عمر رفت و برنگشت.
دل به یاد آورد اول بار را،
                                       خاطرات اولین دیدار را،
                                               آن نظر بازی و آن اسرار را ،
 آن دو چشم مست آهو وار را
هم چو رازی مبهم وسر بسته بود ، چو ن من از تکرار او هم خسته بود .
آمد و هم آشیان شد با من او ، هم نشین وهم زبان شد با من او .
خسته جان بودم که جان شد با من او ، ناتوان بود و توان شد با من او.
دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستگی ............
وای از آن شب زنده داری تا سحر ،
وای از آن عمری که با او شد به سر.
مست او بودم ز دنیا بی خبر ،
دم به دم این عشق می شد بیشتر.
آمد و در خلوتم دمساز شد.  گفتگوها بین ما آغاز شد.
گفتمش :
در عشق پابرجاست دل ،گر گشایی چشم دل ، زیباست دل .
گر تو زورق بان شوی دریاست دل ، بی تو شام بی فرداست دل
گفت:
در عشقت وفادارم بدان ،من تو را بس دوست می دارم بدان .
شوق وصلت را به سر دارم بدان ، چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غمهای من ، با تو زیبا می شود فردای من.
گفتمش :
عشقت به دل افزون شده ، دل ز جادوی غمت افسون شده.
جز تو هر یادی به دل مدفون شده ، عالم از زیبایت مجنون شده.
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش ....
طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش
در سرم جز عشق او سودا نبود......
بحر کس جز او در این دل جا نبود ، دیده جز بر روی او بینا نبود .
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود .خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکویی طاق بود.
 
روزگار اما وفا با ما نداشت. طاقت خوشبختی ما را نداشت.
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت. بی گمان از مرگ ما پروا نداشت.
آخر این قصه هجران بود وبس ......، حسرت و رنج فراوان بود وبس ......
یار ما را از جدایی غم نبود ، در غمش مجنون عاشق کم نبود .
بر سر پیمان خود محکم نبود ، سهم من از عشق جز ماتم نبود.
با من دیوانه پیمان ساده بست .........   ساده هم آن عهد وپیمان را شکست.....
بی خبر پیمان یاری را گسست ، این خبر ناگاه پشتم را شکست......
آن کبوتر عاقبت از بند رست ، رفت و با دلدار دیگر عهد بست.
با که گویم آنکه هم خون من است ، خصم جان و تشنه خون من است ...
بخت بد بین وصل او قسمت نشد .
                    این گدا مشمول این رحمت نشد .
                                                  آن طلا حاصل به این قیمت نشد.
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست . با چنین تقدیر بد تدبیر نیست..........
از غمش با دود و دم همدم شدم . باده نوش غصه او من شدم ...........
مست ومخمور وخراب از غم شدم . ذره ذره آب گشتم کم شدم .........
آخر آتش زد دل دیوانه را ،سوخت بی پروا پر پروانه را ..........
عشق من از من گذشتی خوش گذر ، بعد از این حتی تو اسمم را نبر .......
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر ، دیشب از کف رفت فردا را نگر ....
آخر این یکبار از من بشنو پند ، بر من وبر روزگارم دل مبند ........
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود .عشق دیرین گسسته تار وپود ............ ...
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:33
  به قلم:  ჰადი)ye-tanhaaaaaaaaa)  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد
خدایا نامه ام رو بخون
شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون
میسپارمش بهت میرم, تمام  تار و پودمو
یک وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو
خــــدا یک وقت کسی نیاد بدوزده قلب سادشو
کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایه اش بهش بگه  دوسش داره
خیلی بده زمونمون, خـــــــــــــدایا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون
خـــــــدایا شاید این عشقی که من می گم تو نشناسیش
نزدیکترین کسم اونه
خیلی دوسش دارم  
راستی تا یادم نره بهت بگم :عزیزترین منم اون
خودم مهم نیستم اما اون, نزاری تنها بمونه  بمیرم واسه نگاهش ,گریه چقدر بهش میاد وقتی حرسش میگیره! میگه:ازم بدش  میاد اما وقتی آروم می شینه  می بینه من بغضم گرفته همین دیونه بازیاش از اول چشمم رو گرفت.....برو عزیزم برو برس به آرزوهات لعنت به این دست سرد سرنوشت که همیشه برام بد نوشت
 
 
 
نخ به نخ خاطراتت را می ریسم تار یاد و پود یادگاری

هر دو در هم گره خورده اند و خاطره بافته اند در دل سردم
 
و تو بند بند خاطره را با من پیوند دادی شکفته تر از هر لبخند

رنگین تر آرزوهای رنگی پشت شیشه و سرد تر و بی روح تر از آسمان بی ستاره

چه آهسته غروب رفتنت از اشکهای ترنج تر می شود
 
و چه آهسته من تو را گم می کنم در پشت برفهای تاریک رفتن

و تو فاصله فاصله با مشت هایت برف می ریزی بر روی چشم هایم

چشمهایی که انتظار آمدنت را بوسه میزد
 
تو من را در من خلاصه کردی و من را در هرگز....
 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:56
  به قلم:  ჰადი)ye-tanhaaaaaaaaa)  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

من از يك شكست عاشقانه مي آيم بگذار  همه  براي اين اعتراف تلخ سرزنشم كنند.شكست نه براي

پنهان شدن است و نه بهانه ي پنهان شدن.

مي گويند از صبح بنويس از آفتاب ومن چگونه از خورشيد بنويسم وقتي تمام وقت باران پنجره ي

چشمانم را شسته است.همه دلشان نقش هاي مثبت ميخواهدو آدم هاي خوشحال اما من گمان

ميكنم اين خيلي خوب است كه من نميتوانم اداي آدم هاي خوشبخت را در بياورم.

بي ستاره ام وزرد با طعم معطر پاييز كه حضورش تنها معجزه ي لحظه هاي تنهايي من  است.

قيمت وفا شايد گرانتر از آن بود كه بهانه ي دوست داشتني زندگيم از عهده ي داشتنش برآيد.

سقف اعتماد تعميري ست مدام چكه ميكند آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او كه بايد پر باشد

خاليست نمي توانم باورش كنم نه رفتنش ونه ماندنش را.

مهم نيست تمام سرزنش ها را مي پذيرم به بهانه ي تولد حقايق غم انگيزي كه درد را به درد مي آورد و

آتش را مي سوزاند.

اين دل ديوانه هميشه يك پادشاه مغرور حقيقي داشته است اگر ترانه ها ثمره ي تخيل بود به جنون نمي

رسيد اعتراضي نيست كسي كه به او نمي رسد به جنون رسيده از او راضي است.خلاصه غم سنگيني

ست اگر سرنخواستن دعوا باشد.اما هميشه حق با برنده ها نيست مي شود درعين بازنده بودن

سربلند بود و او را از كوچه پس كوچه هاي دنيا گدايي كرد.

قرار بود حقيقت را بگويم سخت ست بي علاج ست دانستنش آدم را كم كم مي كشد گريه ي شبانه

مي آورد اما همين است خبر كاملا ناگوار و واقعي ست .اون یکی رو جز من داشت

سكوت ميكنم تا به خاك سپردن آخرين خاكسترهاي آرزوي بر باد رفته امآبرومندانه باشد گريه مي كنم با

شكوه مثل اقيانوس بلند مثل اورست او نمي شنود و نمي داند كه ماه خوشبختي مشترك همه ي بي

ستاره هاست.

يك سوال كوچك مي ماند براي پرسيدن از كسي كه بي پاسخ ترين سوال فكر آشفته من  است:

چي كار كرد اين دل سادم                                      كه از چشم تو افتادم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:10
  به قلم:  ჰადი)ye-tanhaaaaaaaaa)  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 
روز بعد از رفتن تو آینه جا خورد تا منو دید

آینه با من گفتگو کرد اول از حال تو پرسید

روز بعد از رفتن تو رازقی مرد، باغچه خشکید

دل اطلسی شکست و شعرم از دست تو رنجید

روز بعد از رفتن تو ظلمت تازه ورق خورد

نسترن های رو طاقچه بی تو پرپر شد و پژمرد

نفسامو تو سینه پس زد، زمین عاشقاشو بلعید

شیشه ی پنجره یخ زد، بارون فاجعه بارید

عابر دیوونه این بار به من دیوونه خندید

عکس یادگاری ما بعد تو منو نبخشید
 
Image and video hosting by TinyPic
می بينی!!!!

تو چه آرام می گذری از کنار تنهاييم

نيم نگاهی ولبخندی

به نشانه دوستی

يا رسم وعادت ديرين

برای تسکين قلب من است يا افکار خودت؟؟؟؟؟????

نمی دانم!!!!

هر چه هست

قلب مرا به آتش می کشاند

چشمانم را می سوزاند

لبانم را قفل می کند.

همين . . . . .
     
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 13:24
  به قلم:  ჰადი)ye-tanhaaaaaaaaa)  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
عشق، راز است.
حساب عشق از حساب شهوت جداست.
در شهوت هیچ رازی نیست.
شهوت یک بازی بیولوژیکی ست،
هر حیوان و پرنده و گیاهی، با این بازی آشناست.
عشق، با هستی رابطه دارد.
عشق، از چشمهی آگاهی می جوشد.
عشق، از اعماق هستی انسان متولد می شود.
شهوت، زاده ی حاشیه وجود آدمی است،
شهوت، نیاز تن است.
بیشتر آدمها با عشق بیگانه اند.
کسانی که عشق را تجربه می کنند،
در سکوت و آرامشی ژرف غوطه ور می شوند.
همین سکوت و آرامش است که آنها را با روح شان مأنوس می کند.
اگر با روح خود انس بگیری،
عشق تو دیگر یک رابطه نیست،
بلکه سایه ایست که تو را در همه جا همراهی می کند.
عشق به کسی یا چیزی محدود نمی شود.
عشق پدیده ای نیست که در حصار بماند.
عشق در دستان گشوده ی تو می بالد،
نه در دستان بسته ی تو.
به محض آنکه دستان خود را می بندی،
انها را از عشق تهی می کنی.
وقتی دستان خود را می گشایی،
همه ی هستی در آنها جای می گیرد.
خدا در هممه جهان نمی گنجد؛
فقط دل است که گنجایش او را دارد.
عشق و حقیقت، دو نام یک تجربه اند.
کسی که عشق را تجربه کرده،
 حقیقت را نیز تجربه کرده است.
کسی که حقیقت را تجربه نکرده،
عشق را نیز تجربه نخواهد کرد.
 
عشق پدیده ای نیست که در حصار بماند.
عشق در دستان گشوده ی تو می بالد،
نه در دستان بسته ی تو.
 
عشق، خود را احتکار نمی کند،
بلکه خود را با دیگران سهیم می شود.
عشق چشمداشتی ندارد.
عشق، سهییم شدن بی قید و شرط است.
عشق، خواهشی ندارد
و جویای تملک نیست.
عشق، سر مستی ِ بخشیدن است.
عشق، نیازی به تظاهر ندارد؛
فقط هست و همین برای او کافیست.
عشق، روح را می پرورد.
هرگز به ملالت نمی انجامد.
عشق های دروغین خوراک ِ نفس اند؛
فقط خویشتن دروغی ات را ارضا می کنند.
بنده ی عشق باش.
ببخش
و از شور و سرمستی ِ بخشیدن بهره مند شو.
عشق را وظیفه تلقی نکن.
اگر عشق را وظیفه تلقی کنی،
همه ی شور و هیجان ِ عشق را از بین می بری.
هرگز گمان نکن که به دیگران بدهکار هستی.
عشق، بدهکار کسی نیست.
وقتی عشق

نمی دانم چرا؟ نمی دانم. شاید به راهی بی بازگشت

رفته ای. شاید هم جاده تو را در خود گم کرده است.

کاش می دانستی آن زمان که فکر می کردم برایم

غریبه ای بیش نیستی پس از رفتنت تازه فهمیدم که در

دریای عشقت غرق شده ام و هیچ راه برگشتی ندارم.

          به خاطر خاطراتت برگرد.

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 18:3
  به قلم:  ჰადი)ye-tanhaaaaaaaaa)  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
امروز وسعت تنهاییم را در قاب سکوتم ریختم و در انحنای نازک احساسم طرح پر رنگ یک شکست بی رنگ را کشیدم

کاش به خاطر می آوردم از کدام نقطه آغاز کرده ام:شاید مقصدم را بخاطر بیاورم.قلبم سنگین است،به سنگینی بغضیست که نفس کشیدن را از خاطرم برده...

من می خواهم نفس بکشم!

می خواهم برگردم!

می خواهم از نو آغاز کنم ولی آنگونه ای که مقصدم را از خاطر نبرم!

در حسرت بارانم

                نگاهم خسته از تکرار

                                       لبم در آرزوی ذره ای فریاد

                                                                  صدای حنجره در حسرت پرواز

                                                                                                صدایم التماس واژه ای بی تاب

                 وفای بغض دیرینه

                                            صدای نم نم باران

                                                                          میان حسرت باریدن چشمانم

        بیا باران

                       بزن بر قلب تنهایم

                                                     بزن بر گونه ام بوسه

                                                                                     بزن بر بغض دیرینه

دویدن زیر باران

                چتر در دست و صفا در دل

                                            صداقت در نگاه جاری

                                                                  و آه از لحظه ی دلتنگی

                                                                                        در حسرت باران دلم سنگین است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 12:52
  به قلم:  ჰადი)ye-tanhaaaaaaaaa)  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

 خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور

 خودش جشن بگيري ...

خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني

 که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...

 خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ،

 بعد بفهمي دوست نداره ...

 خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ،

 اما اون بگه : نمي خوامت ...

 حال فاصله ها جشن ميگيرند هلهله ی جدايی را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 19:41
  به قلم:  ჰადი)ye-tanhaaaaaaaaa)  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

فرياد از جدايي

بعد از رفتنت دلم پژمرد ... نمي دانم چرا رفتي كجا رفتي؟

ولي بعد از رفتن انگار كوهي از تنهايي ترك برداشت

بعد از رفتنت ديگر دلم هم براي ماهي هاي سرخ در تنگ

بلور نمي سوزد چرا كه آنها خوشبختي شان را در سايه

يكديگر حس مي كنند.

اي بي وفا كاش وقت رفتنت با يك سيلي گونه ام را

مي سوزاندي تا سوزش اين جدايي ملال آور نباشد با اين همه

برگرد. هنوز محتاج توام گرچه بي وفايي كردي امّا اقاقي ها

به دست نوازشگرت محتاجند وپنجره ها بوي تو را دارند

برگرد...

 

روزها وماه ها پي در پي مي گذرند ولي چشمان من نگران وحيران به

در دوخته شده اند هنوز دل درد مند من به اميد زنده است.انتظار حديث

مكرر زندگي من است. انتظار ميوه درخت پير و فرسوده تنهايي من

است. تنهايي را بارها وبارها با سه انگشت غم لمس كرده ام و هر بار

خود را تنهاتر از پيش يافته ام گفتگو هاي من وتنهايي پايان ندارد. در

لحظات سرد وبي روح تنهايي آرزوهاي شيرين ومحال من جان مي

گيرد. چشمهايم را مي بندم تا تنهايي را از ياد ببرم. آرزوها جامه عمل

مي پوشند و لحظه به لحظه رنگ عوض مي كنند. من درمانده از اين

همه دلتنگي چشمهايم را مي گشايم و چيزي نمي يابم جز تنهايي و

سكوت واين سكوت سنگين با جاري شدن حرف هاي نهفته دلم مي شكند

و چه با شكوه است لحظه به زبان آوردن غم درون

...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 16:46
  به قلم:  ჰადი)ye-tanhaaaaaaaaa)  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T