فرياد از جدايي
بعد از رفتنت دلم پژمرد ... نمي دانم چرا رفتي كجا رفتي؟
ولي بعد از رفتن انگار كوهي از تنهايي ترك برداشت
بعد از رفتنت ديگر دلم هم براي ماهي هاي سرخ در تنگ
بلور نمي سوزد چرا كه آنها خوشبختي شان را در سايه
يكديگر حس مي كنند.
اي بي وفا كاش وقت رفتنت با يك سيلي گونه ام را
مي سوزاندي تا سوزش اين جدايي ملال آور نباشد با اين همه
برگرد. هنوز محتاج توام گرچه بي وفايي كردي امّا اقاقي ها
به دست نوازشگرت محتاجند وپنجره ها بوي تو را دارند
برگرد... ![]()
روزها وماه ها پي در پي مي گذرند ولي چشمان من نگران وحيران به
در دوخته شده اند هنوز دل درد مند من به اميد زنده است.انتظار حديث
مكرر زندگي من است. انتظار ميوه درخت پير و فرسوده تنهايي من
است. تنهايي را بارها وبارها با سه انگشت غم لمس كرده ام و هر بار
خود را تنهاتر از پيش يافته ام گفتگو هاي من وتنهايي پايان ندارد. در
لحظات سرد وبي روح تنهايي آرزوهاي شيرين ومحال من جان مي
گيرد. چشمهايم را مي بندم تا تنهايي را از ياد ببرم. آرزوها جامه عمل
مي پوشند و لحظه به لحظه رنگ عوض مي كنند. من درمانده از اين
همه دلتنگي چشمهايم را مي گشايم و چيزي نمي يابم جز تنهايي و
سكوت واين سكوت سنگين با جاري شدن حرف هاي نهفته دلم مي شكند
و چه با شكوه است لحظه به زبان آوردن غم درون

...